تقدیم به "هدی " عزیزم که این شعر قدیمی را دوست دارد :
کلمه ها شعر می شوند .....
سُر می خورند !
هجوم خالی اطراف یخ می کند تنم را
آفتاب ذره ذره از روی چشمانم کنده می شود
پاهای کسی روی ابرهای زمین لیز می خورد راه می رود ---------
این جا قفس است !!!
خاک می ریزند روی سرم ...
سرسام می گیرم از اینهمه جذام نگرفته روی پوستهایی که تاول زده است
که چروکشان سد نیامدنت هایت شده است .
ترک ترک روی لبانم --ـــــ---ـــ- قاچ می زنی مرا!
کلمه ها خون می خورند
صفحه ها تو را بالا می آورند.......
این یعنی قانون "جاذبه " شما !:
هر وقت خواستی سیب بیفتد
هر وقت خواستی سیب بالا برود
آقای نیوتن قرن چندم است !!؟؟؟
تندتر از آن روزها
به گمانم دست چپم در دستتان جا مانده !!!
مهم نیست نه !
اینکه اینهمه نیستی
و در این روزهای قاب گرفته ت
نشستی و بستنی قیفی می خوری و یا قهوه .....
و شاید روزی هزار بار عسل !
اینها همه از گلوی خشک تو پایین می رود
تمام اعضای بدن تو آهنی شده اند و هیچ کدام با رگی به هم نمی رسند !
من "فقط" راه گلویم بسته ست ....
نشسته م و ادای چای خوردن را در می آورم
بدون قند !
بافتن کار دستهای پینه بسته ی من نیست
تار عنکبوتهای نگاه این آدمها لبهای سرخ مرا می دوزند !
این برای تو کافی نیست ؟؟!
بگو خورشید را کجا به دنیا آورده اند زایمان این همه نور از درد کدامین مریم می آید ؟!
مریم ها مریم ها همه زرد شدند
طعنه نمی زنم !
کجا می شود طعم گس نبودن کسی را با همین دست ها نقاشی کرد ؟!
نه ! به مشام تند تو چیزی می رسد نه به نگاه تیز من ....
مریم ها همه زرد شدند
که سراب من از عذاب چشمهای تو شروع شد !
خواستم برای آغاز حرفی بگویم اما آغاز همیشه معلوم نیست از کجا شروع میشود و برای پایان هم هیچ وقت حرفی نیست .......اتفاق ساده همین :سکوت و سکوت و سکوت ..........و دوباره نفس کشیدن کلمات من همسایه ی نگاه مجازی شما !همین ....نقطه. سر خطـ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ