صدای حرکت ابدی اتوبوس تو را با خودش برد
تا ایستگاهی که توقف من در آن ممنوع بود !
و من پاهایم را راست کردم
که قد خمیده ام در خیابان تاریک چشم گرگ ها را سفید نکند ...
راه رفتم راه رفتم نفس زدم نفس !
تو آرام روی صندلی سرد نشسته بودی و
حلقه های بودن و نبودن مرا با پکی از سیگار توی حلقم فوت میکردی
آنقدر بوی دود دهانت را پر کرد
که من از چشمانت افتادم بیرون !
...همین جا
حالا کنار این خیابانها تند تند را میروم
بوی دود میدهم
فقط "تو"میشناسیم!
تا شیرین" تو "بشو م
یادم نمانده اما : فرهاد مرده است !
....................................................
میخوام نمایش بازی کنم همین حالا! ...تنها میشینم رو گوشه ی تختم چشمامو میبندم دیگه هیچ صدایی رو نمیشنوم باید هنوز نفس بکشم میخوام صداتو بشنوم ...صداتو ...! چقدر ذوق میکنم تا چند لحظه ی دیگه فقط لحن صدای تو رو میشنوم چشمام هنوز بسته ست گوشهامو میگیرم آروم ...حالا دارم صداتو میشنوم فقط صدای تو رو : بله ..بله ..الو !........همین.. ..از خنده گریه م میگیره ..خودت اصلا نمی دونی لحن صدات چقدر قشنگه ..اونقدر قشنگ که به هیچ صورتی نمیشه نوشتش ...مثل تمام چیزای قشنگ دنیا که باید ازشون سکوت کرد...!چشمامو باز میکنم دستمو از رو گوشام برمیدارم ..چقدر سر و صداست اینجا چقدر شلوغه! اما من هیچ کدومشونو نمیشنوم ."گوشهام قبضه ی صدای تو شده !"
بلند میشم ...از عقربه های ساعت رد میشم ..چقدر راه رفتنم شبیه آدمای پیر شده ...چقدر اینجا برفه...چقدر ...
(انگار نه انگار که فقط میخواستم نمایش بازی کنم !)
عاقبت بخیر میشوم ..............
ازین همه فقط
از رنگ نگاه تو یاد گرفتم
زیبا مُردن را !