با تو میشه فکر کرد این آسمون قشنگتره پس باید بیشتر بهش چشم دوخت با تو میشه فهمید چرا دیوونه ها وقتی ماه رو نگاه می کنند دیوونه تر میشند با تو میشه فهمید چرا حوا از دلهره ی دزدیدن سیب به آدم نگاه کرد ...میشه سربزیر نبود به خیابونها به آدمها به همه جا بیشتر نگاه کرد وقتی باید بین اینهمه شبیهِ غریب دنبال تو بگردم .... میشه نقاشی کرد روی دیوارهای اتاق خطهای نبودنتو رنگ زد ...با تو میشه بلند خندید ! وقتی هق هق های منو میشه قهقهه شنید ...میشه ستاره ها رو نگاه کرد که ستاره شدی رفتی تو آسمون میشه یواشکی به چشمکهای کم سوی ستاره ها نگاه کرد ... میشه سه تار زد ...تار ...تار ...تار...."تو کمان کشیده و در کمین ... که زنی به تیرم و من غمین .../ همه ی غمم بود از همین ... که خدا نکرده خطا کنی !...خطا نکردی اما ...تو که دلرحم نبودی میشد یکباره رها کنی .../
با تو میشه راه رفت نوشت شعر خوند میشه حتا طناب بازی کرد ...آواز خوند میشه نفس کشید میشه نفسها رو نشمرده حبس کرد ... با تو میشه از هر عطسه ی تردید کرد برای صبر ِ بودنت !
با تو میشه زیر بارون اونقدر آروم راه رفت که مردم با حیرت نگاهشون ازت بترسند ... میشه چتررو شرمنده ی بارونو برف کرد میشه رو برفا نشست وبوی گل یخ گرفت با تو میشه همه ی این با توبودنها رو خواب دید میشه عمر خوابو زیاد کرد با تومیشه اینهمه بود و برای اینهمه بودن شمع روشن کرد ...میشه ...میشه برات تولد گرفت ...تنها بدون "تو" ! این شمعها روشن می مونند تا زمستونهای همیشه سرد .../ روشن می مونند... کسی نبود فوتشون کنه بال پروانه ها سوختند نگو چرا فراموشم نکردی !...زمین روسفید شده صدای پای سپید برفارو میشنوی... جای انکار نیست نخواه سیاه ببینمت !
فرشته ها اگه میدونستند من روز تولد تو رو یاد میگیرم دل منو از سنگ میساختند !
........................
"نگاه کن! با تو میشه اینهمه زنده بود و زندگی نکرد..."
دانه های تسبیح از بین انگشتانم فرار میکردند ...
خدا نبودی که
بدانی خدایم شدی !
تمام شدم !
نمیدانست قلم از نگاه او قامت بسته است
که سجده بر کاغذ بگذارد ...