من دلم برایت تنگ میشود ابرها خسیس میشوند بغضم میگیرد رگ آسمان سرخ میشود باران تند تند میبارد ... ابرها عاشق میشوند ... من حسود میشوم.
نشسته یی و تمام کاغذهای سفید و سیاهت را نگاه می کنی آتش میزنی به سیگارت از آخرین خط کاغذت تا نقطه ی اول کاغذت زرد میشود زرد نارنجی سیاه ...سوخت !
در میزنند : چایی یا قهوه ! میگویی : تلخ . . .
باران اینبار بویش بیشتر از خودش تنت را خیس می کند ایستاده یی روبروی پنجره صورتت را سپردی دست قطره های درشت باران باران باران ...و باران . . .
نگاه می کنی دور ها آن دورها دلت فریاد میخواهد فریاد میشود تمام آسمان ...همه ی چراغها خاموش است ...پنجره ی اتاقی میسوزد از چراغ روشنی که نگاه تو به آن نمی رسد !
باید تمامش کنی این شاید سکانس آخر باشد مداد خودکار یا قلمت ... نوشته میشود....................... کسی از آن سوی چراغ روشن مشق عشق تو را مینویسد و نوک مداد سیاهش را هر بار به هوای تراش نگاه تو تیز می کند " تو " مینویسی مینویسی سیگارت خاموش نمیشود دهان کسی هنوز بوی دود میدهد و طعم ...! هر چه هست سیب نیست
فیلمنامه خوب پیش میرود طرح شاهکاری میشود "نقاشی" روی دیوارهای اتاقش طرح سایه ی تو را رنگ میزند چه دلتنگ!
هنوز خسته نیستی کسی به جای چشمانت به آسمان نگاه می کند که چقدر همه خوابند . . . چقدر ساختمانها بلندند چقدر این شب تاریک است که چقدر "او"نگاهت میکند بی آنکه "تو" نگاهش کنی ....
"زندگی جنگ است و هیچ جنگجویی دلش را وسط میدان جا نمیگذارد که مست غارتگر بشود" روی کاغذهای سیاهت به خواب میروی و جنگجویی آرام دلش را میان انگشتان بسته ات جا میگذارد. . .
" دنیا برای من بس است "
استخاره به نام تو
فاتحه ی چشمان من است
کتاب را نگشوده
میخوانم :
....................
" زبانت به خرمای من هم شیرین نمیشود !"
دل من به دل تو راه پیدا نمی کند !
دیشب نزدیک گرگ و میش های سحر
تمام کاغذهای خط خطی ام را باد برد
رفتگری زیر لب زمزمه کنان
خرده شیشه های اتاق من را جارومیزد
برایش دست تکان دادم
تمام رفتگرهای دنیا خبر شدند ...
آسمان ...زمین ... خیابانها راه دلم شدند
با اینهمه
دل تو به دل من راه پیدا نمی کند ...