تبليغاتX
بغض سكوت
بغض سکوت
یکشنبه نوزدهم فروردین 1386

     بي بي رختا رو آب ميكشيد و با چنان فشاري ميچلوند كه من چشمام جذب ابروهاي گره خورده و پيشوني مهربونش ميشد    ميخواستم بگم" بي بي خوب چرا اينجوري ميچلوني بنداز رو طناب خشك ميشه با د و آفتابش ام كه فرقي نميكنه ".....رختو ميتكوند و رو طناب مينداخت      فكر ميكردم اوه ! اينهمه زحمت اول اينقدر با آب و صابون ميشوري بعد خودت بايد اونقدر زوربزني تا آبش كشيده بشه همونقدر كه زور ميزني آب بخوره همونقدر نه بيشتر بايد زور بزني تا آبش كشيده بشه .

دلم يچيزيه مثه همين رخت! بايد بچلونيش وقتي گرفتار آب و صابوني شد بايد چلوندش اونقدر تا قدر تمام آبهايي كه خورده خشك بشه و جونش در آد بادو آفتابش هم توفيري نداره ...                            منتها دلو هميشه نميشه رو طناب پهن كرد اونوقت ديگه چيزي نيست كه بار تكون خوردنشو تاب بياره جز خودِخودِ دل ! دله ديگه دل ...

"دستهاي من هنوز شبيه دستهاي بي بي نيستند ..." 

 

 

+ نوشته شده در 0:5 توسط دنیا.

href="http://blog.horm.org" title="Hallucinations Of Reabsorbed Mind">Horm
Phorm
غیره
PsycHo: Free Template Generator
Get FireFox!
XHTML Validator
>  

RSS

Archive