بگذار باران ببارد سالهاست به خیال خیس ما باران نمیخورد
غمی نیست ...!
چترش سوراخ شده بود و چشمکهای ستاره ی کوچکش به چشمش نمیخورد
سالها بود که میخندید به تمام بهانه های سپیدش "من از بهانه افتادم از تمام بهانه های بی تو "
چشم باز کرد .....سایه کسی بر دستانش افتاده بود...سنگین !
خندید خندید خندید ... اشک ستاره ها سوراخهای چترش را بست
گفتند: عروس به چشمانت افتاده است
نمیدانستند : سالها شب هرگز شب نخواهد شد . . .