تبليغاتX
بغض سكوت
بغض سکوت
شنبه ششم بهمن 1386

 صداي خودم را ميشنوم

و براي شما مينويسم

هوا سرد شده من بزرگ شدم ...بزرگ تر هم ميشوم . اما ديگر شمع فوت نميكنم

قاب شيشه اي شما را شكسته ام و تنها  خودم را قاب كرده ام ...چوبي !

برفها اكليل ميزنند .....

من هنوز روي برفها ليز ميخورم حتا با اين چكمه ها ي خيلي بلند !

هنوز نوک بینی ام مثل تربچه سرخ میشود و

 دستهایم ...

 دوره گردي با همين خطها ازنان خوردن افتاده بود .....  كه فال من از خطوط  كف دستهايم معلوم نميشود.

من اين طرف براي خودم پيله ميبافم ... قرار است زودتر ازينجا برويم .

دلم میگیرد  ديگر از آسمان اين پنجره نميتوانم ياد شما بياف...

تو آن طرف براي كسي خانه ميسازي .

دلم ميگيرد  حالا ميتوانم به يك چاه بيافتم.

 

 

صداي خودم را نميشنوم

براي شما مينويسم

با كدام عروسك پرده دوخته ايد ؟

..... صداي خودم را نميشنوم

 

 آب از سر من گذشت ...

دنيا از سر تو  ...

+ نوشته شده در 1:47 توسط دنیا.

href="http://blog.horm.org" title="Hallucinations Of Reabsorbed Mind">Horm
Phorm
غیره
PsycHo: Free Template Generator
Get FireFox!
XHTML Validator
>  

RSS

Archive