تبليغاتX
بغض سكوت
بغض سکوت
دوشنبه نهم اردیبهشت 1387
.
+ نوشته شده در 0:21 توسط دنیا.
سه شنبه هفتم اسفند 1386
 

كار كوتاه نداريم

كار بلند هم براي نوشتن اينجا خوب نيست

كار قشنگ غير مجاز داريم كه نميتونيم قول بديم پشيمون نشيم بعدا اگه بذاريم.

حوصله ي صبر كردن و نقطه گذاشتن ودر ترديد بودن هم نداريم .

...يبار ديگه همه ي نوشته هاي اينجا رو خوندم ..حالا فكر كنم ميتونم با يه دل سير اينجا رو برا خودش بذارم.

شايد يه روزي يه وقتي يه جاي ديگه تونستم بنويسم .

 

+ نوشته شده در 1:18 توسط دنیا.
شنبه ششم بهمن 1386

 صداي خودم را ميشنوم

و براي شما مينويسم

هوا سرد شده من بزرگ شدم ...بزرگ تر هم ميشوم . اما ديگر شمع فوت نميكنم

قاب شيشه اي شما را شكسته ام و تنها  خودم را قاب كرده ام ...چوبي !

برفها اكليل ميزنند .....

من هنوز روي برفها ليز ميخورم حتا با اين چكمه ها ي خيلي بلند !

هنوز نوک بینی ام مثل تربچه سرخ میشود و

 دستهایم ...

 دوره گردي با همين خطها ازنان خوردن افتاده بود .....  كه فال من از خطوط  كف دستهايم معلوم نميشود.

من اين طرف براي خودم پيله ميبافم ... قرار است زودتر ازينجا برويم .

دلم میگیرد  ديگر از آسمان اين پنجره نميتوانم ياد شما بياف...

تو آن طرف براي كسي خانه ميسازي .

دلم ميگيرد  حالا ميتوانم به يك چاه بيافتم.

 

 

صداي خودم را نميشنوم

براي شما مينويسم

با كدام عروسك پرده دوخته ايد ؟

..... صداي خودم را نميشنوم

 

 آب از سر من گذشت ...

دنيا از سر تو  ...

+ نوشته شده در 1:47 توسط دنیا.
چهارشنبه هفتم آذر 1386
۱

گفتند : " نفس خدا دميده ميشود

و

تو عاشق ميشوي !"

گره ي كور همين جا بود

تو  سالها بود كه عاشق بودي

آنگاه كه  نفست بر صورتم خورد ...

................................................

 ۲

كسي از تو چيزي به دل نميگيرد

مگر

. . .

دلت را !

 

+ نوشته شده در 0:51 توسط دنیا.
چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386

تو همیشه پشت من بودی

مثل کوه !

من هیچ وقت آبی پشت رویت نریختم

مثل آدم

کوه به کوه نمیرسه

آدم به کوه

کوه به آدم ...

نه !

معادله های من غلط از آب در میایند

 یا دستور زبانم ضعیف است .

من هیچوقت آبی پشت  رو یت نریختم

مثل کوه !

تو هیچوقت پشت من نبودی

مثل آدم

کوه به کوه میرسه

آدم به آدم ...

 

تقصیر تو نبود

پشت و رو را یکجور میدیدی

 گل که پشت و رو ندارد

مثل ...!

 "شايد  چند وقته اينجا تكراري شده ...اين تكرارم تموم ميشه يه روز"

+ نوشته شده در 0:36 توسط دنیا.
جمعه یازدهم آبان 1386
امروز از آن وقت هاست

از آن وقت ها ...

چيزي شبيه  وقت جزر و مد دريا

 هيچ چيز در ذهن من بيشتر از دو دقيقه نمي ماند !

حالا ميشود .....

تو بيايي و

بگويي : دوستت دارم ؟!

+ نوشته شده در 17:8 توسط دنیا.
چهارشنبه دهم مرداد 1386
چقدر فاصله است                   از هواي من تا حوّاي تو ...

هر گلي براي تو يك بو داشت ...

بوي خودش را ...

همه ي گلها براي من فقط يك بو ...

بوي تو را ...!

 

+ نوشته شده در 0:51 توسط دنیا.
جمعه چهارم خرداد 1386
تخته ها تخته نیستند !

به دستان من صدا قرض داده اند

با همین مغز چوبی

روی همین تخت چوبی

برای دیدن خوابت

ساز چوبی راه انداخته ام که چشم نخوری ...

"یک تخته ام کم است انگار "

هیچ قایقی نمیتواند مارا نجات دهد

کشتی نوح هزاران سال است خوبها را از بدها جدا میکند

 کسی نمیشنود "گوش شیطان کر "...!

حالا هزاران سال است کلاغها یادشان میرود خبرهای خوب و بد را باطلا اشتباه نگیرند ...

+ نوشته شده در 21:3 توسط دنیا.
شنبه یکم اردیبهشت 1386

بگذار باران ببارد  سالهاست  به خیال خیس ما  باران نمیخورد 

    غمی نیست ...!

   

 چترش سوراخ شده بود و چشمکهای ستاره ی کوچکش به چشمش  نمیخورد  

سالها بود که میخندید به تمام بهانه های  سپیدش "من از بهانه افتادم از تمام بهانه های بی تو "

چشم باز کرد .....سایه کسی بر دستانش افتاده بود...سنگین !

 خندید خندید خندید ...  اشک ستاره ها سوراخهای چترش را بست 

 

گفتند: عروس به چشمانت افتاده است 

نمیدانستند : سالها  شب هرگز شب نخواهد شد . . .      

+ نوشته شده در 0:14 توسط دنیا.
یکشنبه نوزدهم فروردین 1386

     بي بي رختا رو آب ميكشيد و با چنان فشاري ميچلوند كه من چشمام جذب ابروهاي گره خورده و پيشوني مهربونش ميشد    ميخواستم بگم" بي بي خوب چرا اينجوري ميچلوني بنداز رو طناب خشك ميشه با د و آفتابش ام كه فرقي نميكنه ".....رختو ميتكوند و رو طناب مينداخت      فكر ميكردم اوه ! اينهمه زحمت اول اينقدر با آب و صابون ميشوري بعد خودت بايد اونقدر زوربزني تا آبش كشيده بشه همونقدر كه زور ميزني آب بخوره همونقدر نه بيشتر بايد زور بزني تا آبش كشيده بشه .

دلم يچيزيه مثه همين رخت! بايد بچلونيش وقتي گرفتار آب و صابوني شد بايد چلوندش اونقدر تا قدر تمام آبهايي كه خورده خشك بشه و جونش در آد بادو آفتابش هم توفيري نداره ...                            منتها دلو هميشه نميشه رو طناب پهن كرد اونوقت ديگه چيزي نيست كه بار تكون خوردنشو تاب بياره جز خودِخودِ دل ! دله ديگه دل ...

"دستهاي من هنوز شبيه دستهاي بي بي نيستند ..." 

 

 

+ نوشته شده در 0:5 توسط دنیا.
پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385
من دلم برایت . . .

من دلم برایت تنگ میشود ابرها خسیس میشوند  بغضم میگیرد رگ آسمان سرخ میشود باران تند تند میبارد ... ابرها عاشق میشوند ... من حسود میشوم.

نشسته یی و تمام کاغذهای سفید و سیاهت را نگاه می کنی آتش میزنی به سیگارت از آخرین خط کاغذت تا نقطه ی اول کاغذت زرد میشود زرد نارنجی سیاه ...سوخت !

در میزنند : چایی یا قهوه ! میگویی : تلخ . . .

باران اینبار بویش بیشتر از خودش تنت را خیس می کند ایستاده یی روبروی پنجره صورتت را سپردی دست قطره های درشت باران باران باران ...و باران . . .

نگاه می کنی دور ها آن دورها دلت فریاد میخواهد فریاد میشود تمام آسمان ...همه ی چراغها خاموش است ...پنجره ی اتاقی میسوزد از چراغ روشنی که نگاه تو به آن نمی رسد !

باید تمامش کنی این شاید سکانس آخر باشد مداد خودکار یا قلمت ... نوشته میشود....................... کسی از آن سوی چراغ روشن مشق عشق تو را مینویسد و نوک مداد سیاهش را هر بار به هوای تراش نگاه تو تیز می کند " تو " مینویسی مینویسی سیگارت خاموش نمیشود دهان کسی هنوز بوی دود میدهد و طعم ...! هر چه هست سیب نیست

 فیلمنامه خوب پیش میرود طرح شاهکاری میشود "نقاشی" روی دیوارهای اتاقش طرح سایه ی تو را رنگ میزند چه دلتنگ!

هنوز خسته نیستی کسی به جای چشمانت به آسمان نگاه می کند که چقدر همه خوابند . . . چقدر ساختمانها بلندند چقدر این شب تاریک است که چقدر "او"نگاهت میکند بی آنکه "تو" نگاهش کنی ....

"زندگی جنگ است و هیچ جنگجویی دلش را وسط میدان جا نمیگذارد که مست غارتگر بشود"    روی کاغذهای سیاهت به خواب میروی و جنگجویی آرام دلش را میان انگشتان بسته ات جا میگذارد. . .

+ نوشته شده در 23:20 توسط دنیا.
جمعه ششم بهمن 1385
دنیا برای من بس است . . .

     " دنیا برای من بس است "

 

استخاره به نام تو 

 

                       فاتحه ی چشمان من است

 

کتاب را نگشوده

           

                          میخوانم :

                                       ....................

                           

                                    " زبانت به خرمای من هم شیرین نمیشود !"

+ نوشته شده در 23:26 توسط دنیا.
چهارشنبه چهارم بهمن 1385
...

دل من به دل تو راه پیدا نمی کند !

دیشب نزدیک گرگ و میش های سحر

تمام کاغذهای خط خطی ام را باد برد

رفتگری زیر لب زمزمه کنان

خرده شیشه های اتاق من را جارومیزد

برایش دست تکان دادم

تمام رفتگرهای دنیا خبر شدند ...

آسمان ...زمین ... خیابانها راه دلم شدند

با اینهمه

دل تو به دل من راه پیدا نمی کند ...

+ نوشته شده در 1:55 توسط دنیا.
شنبه سی ام دی 1385
تولد...
+ نوشته شده در 23:47 توسط دنیا.
سه شنبه نوزدهم دی 1385
با "تو" نمیشه زندگی کرد با تو میشه زنده بود   همین ..........!

 با تو میشه فکر کرد این آسمون قشنگتره پس باید بیشتر بهش چشم دوخت با تو میشه فهمید چرا دیوونه ها وقتی ماه رو نگاه می کنند دیوونه تر میشند با تو میشه فهمید چرا حوا از دلهره ی دزدیدن سیب به آدم نگاه کرد ...میشه سربزیر نبود به خیابونها به آدمها به همه جا بیشتر نگاه کرد وقتی  باید بین اینهمه شبیهِ غریب  دنبال تو بگردم .... میشه نقاشی کرد روی دیوارهای اتاق خطهای نبودنتو رنگ زد ...با تو میشه بلند خندید ! وقتی هق هق های منو میشه قهقهه شنید ...میشه ستاره ها رو نگاه کرد که ستاره شدی رفتی تو آسمون میشه یواشکی به چشمکهای کم سوی ستاره ها نگاه کرد ... میشه سه تار زد ...تار ...تار ...تار...."تو کمان کشیده و در کمین ... که زنی به تیرم و من غمین .../ همه ی غمم بود از همین ... که خدا نکرده خطا کنی !...خطا نکردی اما ...تو که دلرحم نبودی میشد یکباره رها کنی .../

با تو میشه راه رفت نوشت شعر خوند میشه حتا طناب بازی کرد ...آواز خوند میشه نفس کشید میشه نفسها رو نشمرده حبس کرد ... با تو میشه از هر عطسه ی تردید کرد برای صبر ِ بودنت !

با تو میشه زیر بارون اونقدر آروم راه رفت که مردم با حیرت نگاهشون ازت بترسند ...  میشه چتررو شرمنده ی بارونو برف کرد میشه رو برفا نشست وبوی گل یخ گرفت   با تو میشه همه ی این با توبودنها رو خواب دید میشه عمر خوابو زیاد کرد با تومیشه اینهمه بود و برای اینهمه بودن شمع روشن کرد ...میشه ...میشه برات تولد گرفت ...تنها بدون "تو" ! این شمعها روشن می مونند تا زمستونهای همیشه سرد .../ روشن می مونند... کسی نبود فوتشون کنه بال پروانه ها سوختند نگو چرا فراموشم نکردی !...زمین روسفید شده صدای پای سپید برفارو میشنوی... جای انکار نیست نخواه سیاه ببینمت !

فرشته ها اگه میدونستند من روز تولد تو رو یاد میگیرم دل منو از سنگ میساختند !

........................

"نگاه کن! با تو میشه اینهمه زنده بود و زندگی نکرد..."

 

 

+ نوشته شده در 23:47 توسط دنیا.
یکشنبه دهم دی 1385
دیشب ذکر نام تو را میگفتم

دانه های تسبیح از بین انگشتانم فرار میکردند ...

خدا نبودی که

                  بدانی خدایم شدی !

 

+ نوشته شده در 0:32 توسط دنیا.
پنجشنبه هفتم دی 1385
گفت: آنقدر بنو یس تا  از من تمام شوی

تمام شدم !

نمیدانست قلم از نگاه او قامت بسته است

                                                       که سجده بر کاغذ بگذارد ...

+ نوشته شده در 1:43 توسط دنیا.
جمعه یکم دی 1385
...

....................

 

+ نوشته شده در 22:51 توسط دنیا.
پنجشنبه سی ام آذر 1385
 شب به بلندای خیالت نرسید

یلدا به نام  "تو " شد ...

+ نوشته شده در 18:35 توسط دنیا.
سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385
همان روز ...
همان روز بود که آسمان هفتم تعبیر چشمانت شد

صدای حرکت ابدی اتوبوس تو را با خودش برد

تا ایستگاهی که توقف من در آن ممنوع بود !

و من پاهایم را راست کردم 

  که قد خمیده ام در خیابان تاریک چشم گرگ ها را سفید نکند ...

راه رفتم     راه رفتم        نفس زدم نفس !

تو آرام روی صندلی سرد نشسته بودی و

حلقه های بودن و نبودن مرا با پکی از سیگار توی حلقم فوت میکردی

آنقدر بوی دود دهانت را پر کرد

                              که من از چشمانت افتادم بیرون !

...همین جا

حالا کنار این خیابانها  تند تند را میروم

           بوی دود میدهم

        فقط  "تو"میشناسیم!

 

 

+ نوشته شده در 22:37 توسط دنیا.
شنبه هجدهم آذر 1385
۱) برای همه  تلخ ِ تلخ ...

تا شیرین" تو "بشو م

یادم نمانده اما : فرهاد مرده است !

....................................................

 

+ نوشته شده در 23:10 توسط دنیا.
جمعه سوم آذر 1385
...
 تنها نشستم تو همین اتاق که پنجره های سردش هم برا من نیست.پنجره وقتی پنجره ست که بسوی  تو بازبشه ...صدای تیک تیک عقربه ها ی ساعت  زمان رو ازم میگیره اصلا دیگه نمیخوام بشمرم که چند روزه دیگه نیستی !

میخوام نمایش بازی کنم  همین حالا! ...تنها میشینم رو گوشه ی تختم چشمامو میبندم دیگه هیچ صدایی رو نمیشنوم باید هنوز نفس بکشم میخوام صداتو بشنوم ...صداتو ...! چقدر ذوق میکنم تا چند لحظه ی دیگه فقط لحن صدای تو رو میشنوم چشمام هنوز بسته ست گوشهامو میگیرم آروم ...حالا دارم صداتو میشنوم فقط صدای تو رو : بله ..بله ..الو !........همین.. ..از خنده گریه م میگیره ..خودت اصلا نمی دونی لحن صدات چقدر قشنگه ..اونقدر قشنگ که به هیچ صورتی نمیشه نوشتش ...مثل تمام چیزای قشنگ دنیا که باید ازشون سکوت کرد...!چشمامو باز میکنم دستمو از رو گوشام برمیدارم ..چقدر سر و صداست اینجا چقدر شلوغه! اما من هیچ کدومشونو نمیشنوم ."گوشهام قبضه ی صدای تو شده !"

بلند میشم ...از عقربه های ساعت رد میشم ..چقدر راه رفتنم شبیه آدمای پیر شده ...چقدر اینجا برفه...چقدر ...

(انگار نه انگار که  فقط میخواستم نمایش بازی کنم !)

+ نوشته شده در 16:21 توسط دنیا.
چهارشنبه یکم آذر 1385
 

عاقبت بخیر میشوم ..............

ازین همه   فقط

از رنگ  نگاه  تو  یاد گرفتم

                           زیبا مُردن را  !

 

 

+ نوشته شده در 10:20 توسط دنیا.
جمعه بیست و ششم آبان 1385
...

نبودم چند روزی توی این تهران شلوغ و پر و سر وصدا ! نبودم ...چند روزی برای خودم نفس می کشیدم ..چند روزی جایی بودم که تا وقتی به آسمونش نگاه میکردی حس میکردی چیزی برای اینکه بخواهی براش بال بال بزنی  وجود نداره بال بال کبوتراش بالهای زمینی آدمو می بست تازه میشد بفهمی بال زدن یعنی چی. اونوقت شرمنده ی بالهایی میشدی که تو قفس رو این زمین سرخ میشن ....اگه نگاهت خیره می موند به آسمونش ..اخه یه تکیه از عرشه ...اگه نگاهت  به افتابتش گره میخورد ...باید به چشمات قول میدادی برمیگردی نه زود نه دیر ..اونقدر که تشنه بشی اونقدر که از تشنگی نگذره .. این چشما بی تابند باید آینه یی رو که خیس نگاهشون میشه و بارونیشون می کنه پلک بزنند...باید تو هوای حرمش نفس بکشند !باید....

من خداحافظی بلد نبودم به لکنت افتادم ....اول سلامم جا موندم! (یا علی بن موسی الرضا)

  

 

+ نوشته شده در 14:9 توسط دنیا.
پنجشنبه یازدهم آبان 1385
آن مرد "عاشق" بود !
پاییز و باد و باران .......

لباس های من هنوز همانند !

تمام سر تا پایم از  شهریور چشمان تو می سوزد

 

حالا به یاد می آورم 

مردی را که تمام فصل های سال فقط یک لباس به تن داشت!

 آن مرد "عاشق" بود ...

+ نوشته شده در 0:6 توسط دنیا.
پنجشنبه چهارم آبان 1385
تو نیستی...اینهمه خاطره سوغات بارووونه!

نه من نمی فهمم که چرا اینهمه با تو خاطره دارم ...هنوز انقدر ساعتهای گذشته م از شن وجودم خالی نشده که اینهمه خیال باشی ..اینها خاطره ست ..تصویر توست و صدایی که منو غرق میکنه! حتا برا ی شمرده حرف زدنت دیگه منو نمیشنوی ...تکیه های حنجره ت نصیب کدوم ماهی شده ؟!دیگه طعمه ی خوبی برای دریای چشات نیستم ....بگو تو بگو این چیه این کدوم دسته که منو شکاف میده ازین لحظه ها ... این اتاق کوچیک بی توبودن سردتر از سرد میشه ..تو بگو به کدوم گناه؟دل را میدزدند و حتا برای دیدنش به چشمون خودم اجازه ی نگاه نمیدن ....بخند بخند ..خنده بهت میاد ! ...انقدر عشق ارزون شده که ......!نه دیگه نمیخوام یه عروسک باشم برای امتحان نگاه شما که بدونی تو کدوم ذکر دلم نفوذ کردی ...این حرفا قیمتش بیشتر ازینه!این عروسک فروشی نیست !/ 

 .......................هوا بغض کرده ...انقدر حجم صدات عمیقه که منو گم کردیو اصلا نمیشنوی که چقدر اروم صدات می کنم ...آروم بلند آروم .بلند ...!!!بارونه بارونه .....پاییزه پاییزه ...خانم کوچولو کبریت نداری ؟؟...که دلم میخواد ازین زمین سرد.... نه بخدا شما فقط یه نگاه بکن من چشمامو میبندم قول میدم دیگه پیدام نکنی.../ ۱۲۳۴۵.........اوههههههه چقدر حوصله داری شما؟؟!....گریه م نمی گیره اصلا ! !!!....(.دختره تنها نشسته گریه می کنه. ..زاری می کنه ..از برای من ..از برای من  ..از برای تو .. از برای.....هیس!) فقط خیره میشم به همین اسمون تیره یی که از روی سر تو بلند میشه و دل تو که از پشت این خاکها باد میخوره...از کدوم سقف اویزون شدی ؟؟..!آقا اجازه ؟!پاهای شما چقدر بزرگه..آینه تو هوای شما منو نشون نمیده ! میشه بگید کدوم شب از سیب نگاتون افتادم ..اینجا سیبای کال زیادند دندونهای من وسط زردیشون حیف میشن!شما بیاد یه گاز بزنید شاید من .. من دوباره جوونه بزنم !!!...

. همین  سکوت برای دل نداشتم بس که بدونم کجا فریاد شده و این رخنه های وجودم از کجا آب و دونه می خورن ....../ دارم زمین را خالی میکنم کنده نمیشه این خاکه؟!.. ...چاله نیست چاه نیست گودال نیست ...نه موجها جلوتر نیاین ! این پاهای منه که رد پاهاشو از حفظ شده و دست زیر چونه ی رفتنش گذاشته... طغیان نکن دریا چشم کسی اینجاس! طغیان نکن نه! موجا همه یک سونمیرن.... از دل من کوه بلند میشه !........

این خیابون سرد و بی انتهای تلخی که اسم من و تو را بلده..تو پاک میشی... من انقدر گناهکارم که دلم را پس نمی دن ...تو پاک میشی این همه خوبی که دل گناهکار من پیش توهه ! دل من پیش ....نه نمیخوام بشنوم!... نه نمیخواد بشنوه... سرشو به دیوار نزنیدا دستاش از سرمای استقامت تو فرو میریزن !نبضم نمیزنه! نبضم... نبضم  میزنه نبضم صدای نبودن تو رو می زنه !...

 حالا بازم پاییزه ..پاییزه !بارون دیگه راه نمیاد فقط می ریزه ..می ریزه می ریزه ...

+ نوشته شده در 1:8 توسط دنیا.
چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385
۱) سنگ را با دل باختن چه کار ؟

                                        : کوه می شوی

سنگریزه های زخمی ات منم ! 

 ..........................................................................

۲) قاب این دل را آنقدر می کوبم 

که

هوای میخ شدن تو از یادش برود !

+ نوشته شده در 0:58 توسط دنیا.
دوشنبه دهم مهر 1385

از وقتی آجرهای این ساختمان

روی سرم زیادی می کنند       

من دیگر بلد نیستم عین خودم راه بروم

هوای این شهر آلوده است  

و نفسهای مردم روی ابرهای کثیف شکل خودشان شده است!                                

                                              حالا دیگر مردم بیشتر به آسمان نگاه می کنند ....

+ نوشته شده در 0:5 توسط دنیا.
یکشنبه دوم مهر 1385
 

روزه سکوت می گیرم

                   ...........................................

                        " تو " متولد می شوی !

 

 

+ نوشته شده در 14:52 توسط دنیا.
یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385
 

 

باید دویدن یاد بگیرم

                          روی نوک تیز صدای شما

                                                            با همین کفش های کهنه م !

 

گوش هایم از کلمه های توپ شما پر شده ست

"این جا " هیچ دکتری بلد نیست غده های ریتم صدای شما را عمل کند .....

 

بی خیال.....................!!!

                        کسی دو گوش شنوا برا ناشنوا نمی خواهد ؟؟!!؟

 

 

+ نوشته شده در 1:36 توسط دنیا.
جمعه بیست و چهارم شهریور 1385
هوالنور ...

 سلام !همین الان خوشحالم .....باورم نمیشه بعد از مدتها با یه تلنگر با یه شعر ....رمز وبلاگم یادم اومد دیگه ازش نا امید شده بودم ..نمیدونم حکمتش چی بوده که این مدت اصلا یادم نمیومد ..چقدر انسان زود فراموش می کنه چقدر زود همه چیز ناگهانی میتونه از ذهن ادم پاک بشه باید ترسید باید ازین آدما بیشتر ترسید ...خوشحالم وهیجان زده شاید مسخره باشه اما شوقم بیشتر برا اینه که چطور به یاداوردنش برام قشنگ بود  یه الهام یه شعر ...و خواستن بیشتر من اینکه هر بار میخواستم به یاد بیارم ولی هیچ وقت عین این چند ساعت قبل نخواسته بود ....(.برا یه رمز ببین چقدر نوشتم) اما دلم میخواست به یکی خبر میدادم اما الان همه تقریبا خوابندیا.... برا همین اینجا تو خود وبلاگم مینویسم که یادم اومد ! این مدت گاهی حس میکردم نوشته هام باز تو قفس موندن فکر نمیکردم وبلاگمو دوس داشته باشم  ! اینجا رو دوس دارم  چون هر چی که هست خودم براش زحمت کشیدم ...! خدارو شکر میکنم .....!  ۲۴ شهریور ساعت ۲:۴۰بامداد

 

+ نوشته شده در 2:45 توسط دنیا.
دوشنبه سی ام مرداد 1385
.....
 

تقدیم به "هدی " عزیزم که این شعر قدیمی را دوست دارد :

کلمه ها شعر می شوند .....

سُر می خورند !

هجوم خالی اطراف یخ می کند تنم را

آفتاب ذره ذره از روی چشمانم کنده می شود

پاهای کسی روی ابرهای زمین لیز می خورد       راه می رود ---------

این جا قفس است !!!

خاک می ریزند روی سرم ...

سرسام می گیرم از اینهمه جذام نگرفته روی پوستهایی که تاول زده است

که چروکشان سد نیامدنت هایت شده است .

ترک ترک روی لبانم --ـــــ---ـــ- قاچ می زنی مرا!

کلمه ها خون می خورند    

                             صفحه ها تو را بالا می آورند.......

 

 

+ نوشته شده در 0:30 توسط دنیا.
جمعه بیست و هفتم مرداد 1385
جاذبه !

 

این یعنی قانون "جاذبه " شما !:

هر وقت خواستی سیب بیفتد

هر وقت خواستی سیب بالا برود

                                         آقای نیوتن قرن چندم است !!؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در 14:43 توسط دنیا.
دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385
هنوز قلبم می زند ----------

                      تندتر از آن روزها

به گمانم دست چپم در دستتان جا مانده !!!

 

                 

         

 

+ نوشته شده در 1:50 توسط دنیا.
جمعه بیستم مرداد 1385

مهم نیست نه !

اینکه اینهمه نیستی

و در این روزهای قاب گرفته ت          

نشستی و بستنی قیفی می خوری و یا قهوه .....

                                                و شاید روزی هزار بار عسل !

اینها همه از گلوی خشک تو پایین می رود

تمام اعضای بدن تو آهنی  شده اند   و هیچ کدام با  رگی به هم نمی رسند !  

من "فقط" راه گلویم بسته ست ....

نشسته م و ادای چای خوردن را در می آورم

                                                        بدون قند !   

 

+ نوشته شده در 0:26 توسط دنیا.
چهارشنبه هجدهم مرداد 1385
مریم ها ...
برایت شعر ببافم ...

بافتن کار دستهای پینه بسته ی من نیست

تار عنکبوتهای نگاه این آدمها لبهای سرخ مرا می دوزند !

این برای تو کافی نیست ؟؟!

بگو خورشید را کجا به دنیا آورده اند      زایمان این همه نور از درد کدامین مریم می آید ؟!

مریم ها    مریم ها     همه زرد شدند

طعنه نمی زنم !        

    کجا می شود طعم گس نبودن کسی را با همین دست ها نقاشی کرد ؟!

نه !   به مشام تند تو چیزی می رسد  نه به نگاه تیز من ....

مریم ها همه زرد شدند   

                                    که سراب من از عذاب چشمهای تو شروع شد !

+ نوشته شده در 1:3 توسط دنیا.
شنبه چهاردهم مرداد 1385
بی حرف سلام ...
بسم الله الرحمن الرحیم

خواستم برای آغاز حرفی بگویم اما آغاز همیشه معلوم نیست از کجا شروع میشود و برای پایان هم هیچ وقت حرفی نیست .......اتفاق ساده همین :سکوت و سکوت و سکوت ..........و دوباره نفس کشیدن کلمات من همسایه ی نگاه مجازی شما !همین ....نقطه. سر خطـ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ نوشته شده در 16:45 توسط دنیا.

href="http://blog.horm.org" title="Hallucinations Of Reabsorbed Mind">Horm
Phorm
غیره
PsycHo: Free Template Generator
Get FireFox!
XHTML Validator
>  

RSS

Archive